خرید بک لینک

درباره سایت

پرشین بوک

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comهر لوگویی که بخوای!!!!!!!!برای دیدن لوگو ها برو ادامه مطلب.

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت: 16:14

برای دیدن تمامی لوگو ها به ادامه مطلب بروید<هر لوگویی که بخوای>هست>!!!!!!!!!!!پس برو!!!!!!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت: 16:02

تصاویر مختلف ماشین های جدید دنیا:

برو پایین.............

لعنت بر پدر ومادر کسی که نظر نده!!!!!!.................................................................. هههههههههههههههههشوخی بود،ولی نظر بدین دیگه،دمتون گرم

عکس هارو ببینین حال کنین.!!!!!!!!!!!!!!!!

هرچیزی در مورد :ماشین های جدید،قیمت ماشین ها،سرعت ماشین ها،امکانات ماشین ها،و هرچه عکس ماشین جدید می خواهید،به ادامه مطلب رجوع کنید.......

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 20:57

هر چی که بخوای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فقط کافیه نظراتون رو برای ما ارسال کنید.

هر نظر،انتقاد،پیشنهاد یا مطلب یا هرچیزی دیگری خواستی به این ادرس ایمیل بزنramanpartovi@gmail.com باتشکر.

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 21:20



ارواحی که دارای فرکانسی متجانس و نزدیک بهم هستند , در جهان سوم , در یک عشیره روحی زندگی می کنند و تماما نسبت به یکدیگر کشش های عاطفی و قلبی و معنوی فراوانی از نظر هم فرکانس بودن دارند , و در آنجا محبت جزو لاینفک حیات ارواح است.
تمام ارواحی که با افراد زمینی ارتباط برقرار می کنند , در گفتار اولیه , بر محبت کردن افراد نسبت به یکدیگر تاکید دارند , چون محبت در واقع جزئی از وجود روح اعظم کائنات است و ارواح در جهان های روحی با ابراز محبت ( بی دریغ و بدون چشم داشت ) می توانند خود را به مقام بالاتری ترقی دهند.
محبت ارواح در یک عشیره , گاه بین دو نفر (زن و مرد) عمق بیشتری پیدا می کند , یعنی اثرات آن در ذات و وجود روح زن یا مرد روحی رسوخ می کند و نتیجتا این دو نسبت به همدیگر حالت جذب شدگی بیشتری را نسبت به سایرین پیدا می کنند و در نتیجه عمیق تر شدن آن , این کشش های روحی , به نوعی زندگی مشترک و مجاورت یکدیگر می انجامد که در اصطلاح ما زمینی ها , این حالت ها نوعی ازدواج روحی نامیده می شود.
در این ازدواجها مراسم خواستگاری , عقد و عروسی , جهیزیه و ... وجود ندارد . مهمترین شرط آن , همان توافق اخلاقی و جذب محبت های طرف مقابل به نسبت کشش های روحی است , یعنی فرضا هرگاه یکی از آن دو , خواسته ای را طلب کند , طرف مقابل هم کاملا با آن خواسته موافق و همراه است . در واقع می توان گفت که همیشه نوعی ارتباط تله پاتی مثبت بین آنها برقرار است . حال آن که ما افراد زمینی , اکثر ازدواج هایمان بخاطر ارضای شهوات جسمانی , ثروت , مقام , جاه طلبی , رهایی از تنهایی , رنج , حسادت و ... می باشد و کمتر کسی را می توان یافت که واقعا بخاطر محبت و عشق واقعی ازدواج نماید , چون این چنین ازدواجها اگر به وقوع بپیوندند , مسلما تا آخر عمر در آن کوچکترین اختلافی وجود ندارد.
بسیاری از ارواح مترقی درباره لذت بردن در بهشت چنین اظهار داشته اند:
لذت های فراوانی در بهشت و عوالم بالاتر از آن وجود دارند که ارواح به نسبت تکامل عقل و روح خود می توانند از آنها به نحوه دلخواه و مطلوب استفاده کنند و لذت بردن از آنها به مراتب بالاتر از لذت های جنسی است , ولی نوع بهره گیری از چنین لذائذی برای افراد زنده مادی قابل توصیف و بیان نخواهد بود . در زمان حیات مادی برخی از افراد بشر هم لذایذی وجود دارند که کسی نمی تواند به آسانی آنها را لمس و درک و بیان نماید . فرضا کسی که خلبان نیست , از لذت پرواز بی بهره است و نمی تواند چنین لذتی را در زمان حیات مادی خود لمس کند و آن خلبان هم نمی تواند چگونگی و حالت و مقدار لذت بردن خود را از عمل پرواز , برای دیگران توصیف کند.

به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00


ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد:

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد .


برای خواندن بقیه پست به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00

در تاریخ 24 اوت 1943 یك گروه از فراماسون ها یك مقبره مهر و موم شده در جزیره باربادوس را باز كردند . آنجا آرامگاه " سر ایوان مك گرگور " بود كه در سال 1841 آنجا دفن شده بود . اما فراماسون ها علاقه ای به سر ایوان نداشتند . آنها در جستجوی قبر" الكساندر ایروین" بنیانگذار فرقه فرماسیونری در جزیره باربادوس بودند كه قبلا جسد او در همین مقبره پیش از مك گرگور دفن شده بود مقبره از سنگ های جزیره ساخته شده بود و در حدود 1/5 متر بالاتر از زمین ساخته شده بود و عمق آن در حدود 1/5 متر بو . افراد گروه برای وارد شدن به مقبره ابتدا از شش پله بالا رفتند و بعد در مهر و موم شده مقبره را باز كردند ، بعد از اینكه تخته سنگ بزرگی را كنار زدند ، راه ورود به مقبره توسط آجر مسدود شده بود . بعد از مدتی راه را باز كردند ولی در كمال تعجب مشاهده كردند كه تابوت سرایوان واژگون شده و در جای اصلی خود نیست . چطور ممكن بود بعد از آنكه در مقبره مهر و موم شده ، تابوت حركت كند . از همه عجیب تر هیچ اثرای از تابوت الكساندر ایروین نبود ، جسد و تابوت او از جای خود در مقبره بكلی ناپدید شده بود فراماسون ها مامورانی را برای محافظت از مقبره گماردند و خواهان تحقیق در این زمینه شدند . آنها شرحی از وقایعی را كه دیده بودند به مقامات باربادوس دادند و آنها كارشناسانی را برای تحقیق در این خصوص انتخاب كردند . بررسی های اولیه حاكی از آن بود كه هر دو مرد در یك مقبره دفن شده اند و مقبره مهر و موم شده بودند تمام شاهدان گواهی دادند كه مهر و موم در مقبره شكسته نشده بود و مقبره قبل از اینكه در ان باز شود از شرایط مناسبی برخوردار بود . ولی كسی نمیدانست كه چگونه این اتفاقات عجیب در مقبره رخ داده است دانشمندان تحقیقات زیادی پیرامون این مسئله انجام دادند ولی انها هم از حوادث عجیبی كه اتفاق افتاده بود دچار حیرت شده بودند .ظاهرا همه چیز دست نخورده بنظر می رسید به استثنای اینكه جسد الكساندرو ایروین ناپدید شده بود ، هیچ كس علت این امر را نمیدانست حوادث عجیبی كه در مقبره سر ایوان مك گرگور روی داد ، تنها حداثه عجیب در جزیره باربادوس نبود . در یك قبرستان دیگر كه چند كیلومتر دور تر قرار داشت ، مقامات محلی با حوادث عجیب و ترسناكی روبرو بودند كه مربوط به تابوت هائی بود كه در مقبره خانوادگی چس قرار داشت. هر گاه كه یكی از اعضای خانواده را برای دفن به این آرامگاه می بردند ، در كمال تعجب می دیدند كه بقیه تابوت ها در جای اصلی خودشان قرار ندارند . هر دفعه آنها در مقبره را بر سرب مذاب لاك و مهر می كردند و دفعه بعد كه آن را باز می كردند و وارد مقبره می شدند تابوت ها را نامرتب می دیدند . تابوتی كه جسد توماس چس در ان قرار داشت بقدری سنگین بود كه هشت مرد قوی هیكل لازم بود تا ان را بلند كنند . اما هر دفعه كه در مقبره باز می شد آن را واژگون در طرف مقابل در مقبره پیدا می كردند . شاید باور كردنی نباشد ، اما تنها دو تا از تابوت ها دست نخورده باقی می ماند . یكی تابوت خانم گادارد صاحب اصلی مقبره و تابوت دیگر متعلق به یك دختر بچه بود كه نوه دختری خانم گادارد محسوب می شد . نگهبانان مسلح شب و روز در بیرون مقبره به محافظت از ان مشغول بودند ولی باز هم نتوانستند از نیروئی كه باعث جابجا شدن تابوت ها در مقبره می شد ، جلوگیری كنند . سر انجام خانواده چس تصمیم گرفتند كه اجساد فامیل خود را به جای دیگری انتقال دهند در قبرستان قدیمی كلیسای باربادوس مقبره خانواده چس هنوز وجود دارد . بر روی سنگ بزرگی علامت سوالی(؟) كنده كاری شده است كه این علامت یادآور حوادث شگفت انگیزی است كه در انجا اتفاق افتاده است

دانلود کتاب عجیب تر از علم

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00

وقتی صحبت از روح و عالم ارواح میشود به یاد داستانهای ترسناكی میافتیم كه بعضیها وقتی بعد از صرف شام دور هم جمع میشوند، برای یكدیگر تعریف میكنند. زمان تاثیرگذار این داستانها به ویژه وقتی است كه به دور از هیاهوی شهر میخواهیم شبی را در چادر بگذرانیم یا در یك خانه قدیمی و مرموز كه درهای آن به هنگام باز و بسته شدن جیرجیر میكنند و باد زوزهكشان شیشههای پنجرهها را میلرزاند، شب را به صبح برسانیم.

. ولی این داستانهای ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آیا اصلا برگرفته از حقیقت هستند یا تنها زاییده ذهن شیطنتآمیز كسانی است كه از تماشای چشمان پردلهره اطرافیان لذت میبرند؟


در این جا قصد داریم منشاء برخی از این افسانههای كهن را تعریف كنیم:
افسانه پل دست سبز
بخش «اولد لنسفورد رود» امروزه منطقهای بدنما و بلا استفاده است ولی صد سال پیش این ناحیه متروكه شلوغترین و پررفت و آمدترین معبر بود. با اینكه این منطقه بیمصرف میباشد ولی هنوز هم الوارهایی كه از قدیمالایام روی نهر «كین» قرار داشته است «پل دست سبز» نامیده میشوند.
در ماه اكتبر سال 1988 دو تن از اهالی «لانكاستر كانتی» كه میخواستند نامشان مجهول بماند، داستان «افسانه پل دست سبز» را برای نشریه محلی تعریف كردند. داستان آن چنین است: یكی از مردها در حالی كه به كنار نهر اشاره میكرد گفت یك شب من و چند تا از دوستانم به اینجا آمده بودیم. همان شب آن را دیدم كه روی نهر حركت میكرد. درست زیر پل. رنگش سبز بود و آهسته از آب بیرون میآمد. فقط یك دست سبز دیده میشد. مردم میگویند نهری كه در زیر آن پل قرار دارد، زمانی صحنه نبردی سخت در زمان جنگ داخلی آمریكا بود. در این نبرد دست یك سرباز جوان انگلیسی با شمشیر یك آمریكایی قطع شد و درون آب درست زیر پل افتاد. هرازگاهی در شبهایی كه ماه در آسمان میدرخشد و زمین را روشن میكند، در تاریكی نقرهفام میتوان دست سبزی را دید كه از آب بیرون میآید و به دنبال بدن گمشده و شمشیر خود میگردد.

جای پای شیطان
در دل درختزارهای انبوه كاج در «ایندین لند» آمریكا زمینی دایره شكل و تیرهرنگ به چشم میخورد كه هیچ گیاهی در آن نروییده است. كسانی كه برای نخستین بار از كنار این دایره عبور میكنند بلادرنگ میاندیشند چه چیزی سبب شده است این قطعه زمین اینقدر با اطراف خود در تضاد باشد. خاك تیره این منطقه آنقدر سفت است كه دسته تبر هر كسی را كه بر آن ضربه بزند میشكند. هیچ اثری از حیات در آن یافت نمیشود. نه كرم خاكی، نه سوسك و نه حتی یك دانه علف در آن به چشم نمیخورد. حتی حیوانات هم به آن داخل نمیشوند و آن را دور میزنند. بدتر از همه اینكه میگویند اگر كسی وسط دایره بایستد احساس عمیقی از ترس، دلهره و تهوع بر او مستولی میشود. اگر سنگ یا چوب روی آن قرار دهید و بروید، روز بعد كه بازگردید اثری از آن سنگ و چوب به چشم نمیخورد.
ولی این جا چه اتفاقی افتاده است؟ آیا این دایره جایگاه شیطان است؟ سرخپوستان این منطقه اینطور فكر میكنند. آنها معتقدند این دایره جای پای شیطان است. افسانههای كهن حاكی از آن است كه این دایره لمیزرع زمانی محل به مجازات رساندن محكومین سرخپوستان بوده است. به همین دلیل ارواح شیطانی همیشه در آن محل پرسه میزنند و منتظر روحهای محكوم شده هستند. سرخپوستان میگویند شبهایی كه ماه در آسمان نیست و هیچ بادی نمیوزد و هیچ صدایی از درختان اطراف به گوش نمیرسد، وقتی همه چیز در حال سكون است، در آن هنگام شیطان خود را در آن جا نشان میدهد.

برای خواندان ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00

برزخ.شیطلان.روح

احضار روح

آیا تاكنون نام (وییا) یا تخته احضار روح را شنیدهاید؟ تخته و یا كاغذی كه روی آن حروف الفبا نوشته شده است و بعضی از انسانها از طریق آن با ارواح صحبت و آنها را احضار میكنند. حرف و حدیثها درباره (تخته وییا) بسیار است. بعضیها اصلا قدرت این تخته را واقعی نمیدانند و به آن اعتقادی ندارند ولی بعضیها معتقدند (وییا) واقعا میتواند روح را به محل موردنظر بكشاند و انسان به واقع قادر است با ارواح ارتباط برقرار و حتی از آنها اطلاعات بگیرد.

(وییا) از دو كلمه (وی) كه به زبان فرانسه به معنای (بله) است و (یا) كه در زبان آلمانی به همین معنا میباشد، گرفته شده است. وجه تسمیه این وسیله به این خاطر است كه روح اغلب با اشاره به كلمه (بله) یا (خیر) كه روی این تخته نوشته شده است، به احضار كننده پاسخ میدهد. نظریهها درباره تخته (وییا) متفاوت است. برخی میگویند این وسیله بینهایت خطرناك است و میتواند مدخلی برای ورود ارواح خبیث و ماندگار شدن آنها در خانه ما شود. دسته دیگر از مردم معتقدند (وییا) تنها زمانی خطرناك میشود كه افراد بیتجربه و بیاطلاع با آن به احضار روح بپردازند و (مدیوم)های مجرب میتوانند از این وسیله استفادههای خوبی ببرند و بالاخره دسته سوم میگویند (وییا) هیچ خطری ندارد و ضرری نیز به كسی
نمیرساند.

ادامه متن در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00

جهنم..شیطلان.جن

شهر کوچ


در ماه جولای سال ۱۸۷۷ دختر ۱۳ ساله ای به نام «لورنسی ونوم» برای اولین بار به عالم خلسه عجیب و غریبی فرو رفت و گفت با فرشتگان و ارواح مردگان صحبت می کند! این جملات عجیب گاه روزی چند بار به وقوع می پیوست و بعضی از آنها ساعت ها به طول می انجامید. در طول مدت خلسه، لورنسی با صداهای مختلف صحبت می کرد و از مکان هایی سخن می گفت که در طول عمرش آنجا را ندیده و تعریفش را نشنیده بود و وقتی سرانجام از آن حالت خارج می شد هیچ یک از آن حرف ها و حالت ها را به خاطر نمی آورد.

ک «واتسکا» واقع در شمال شرقی ایالت ایندیانا درست شبیه به دیگر شهرهای کوچک نیمه وسترن و کشاورزنشین اواخر قرن نوزدهم آمریکا بود و کمتر اتفاق عجیبی در آن می افتاد تا اینکه ماه جولای سال ۱۸۷۷ فرا رسید. در این ماه بود که برای نخستین بار «معمای واتسکا» آغاز شد.

برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00

جهنم. شیطلان.خوناشام.

آن چه موجودی بود که می توانست از دیوارهای سنگی بگذرد…از کومه های علف خشک به ارتفاع ۶۰۰ متر بپرد، ویا از رودخانه ای به پهنای دو مایل عبور کند؟!آن موجود پرنده بود؟! درنده بود؟!….یا اینکه خود شیطان بود؟

تا به امروز کسی نمی داند،ولی آن موجودی که آن کار های انجام نشدنی را انجام داد ، یک قرن پیش آثار پایش را در شهر های استان دیوان شایر واقع در جنوب انگلستان به جای گذاشت.

در شب پنجشنبه فوریه سال ۱۸۸۵ کمی قبل از ساعت ۸ شب بود که برف در منطقه دیوان شایر شروع به باریدن نمود.در ساعت ۶ روز بعد هنری پیلک که صاحب مغازه ی در شهرک تاپشام بود،از خانه اش بیرون آمد و قدری مکث کرد تا منظره پر برف اطراف را نظلره کند…در این موقع بود که یک رشته پا را در حیاط محصور خود مشاهده کرد.

هر جای پا به شکل U بود، درست مثل اینکه نعل اسب یا خر آنرا ایجاد کرده باشد.هنری پیلک اخم کرد. جای پاها یا جای سم ها همه در یک خط بودند و یکی جلو تر از دیگری قرار داشت.

ادامه داستان>>>>>>>> به ادامه مطلب سر بزن<<<<<<<

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00

این پست رو واسه این میزارم که بدونید بعضی ادم ها چقدر بی شخصیت هستن

هر کس دوست نداره اینجا نیاد

(نظرات بازدید کنندگان)

رمز : jahanam

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00

www.jahanam.blogfa.com جهنم

داﺳﺘﺎن ﺣﻤﺎم
اﻣﯿﺮ وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺟﻤﻊ ﮐﺮد، ﺑـﻪ ﻃـﺮف زﯾـﺮزﻣﯿﻦu202c ﺑﺎزﮔﺸﺖ، از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﺋﯿﻦ رﻓﺖ. وارد زﯾﺮزﻣﯿﻦ ﺷﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﺮد، ﺣﺲ ﮐﺮد ﻓﻀﺎu202c روی ﺑﺪن او ﻓﺸﺎر ﻣﯽ آورد، ﺗﺼﻮر ﮐﺮد ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﻮز و ﺳﺮﻣﺎی ﻫﻮاﺳﺖ، در ﺣﻤﺎم را ﺑـﺎزﮐﺮد، واردu202c ﺷﺪ، در را ﺑﺴﺖ، روی ﺳﮑﻮ ﻧﺸﺴﺖ، وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﮐﻨﺎری ﻧﻬﺎد. ﻟﺒـﺎس ﺧـﻮد را ﺑﯿـﺮون آورد،u202c ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﺧﻮد را ﮐﻨﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﮐﺮد ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪه ای ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﮔﺮدن او ﺧﻮرد، وﺣﺸﺖ ﮐـﺮد،u202c از ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪ، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﺠﻨﺒﺪ، دو ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻪ ﺻﻮرت او اﺻﺎﺑﺖ ﮐﺮد، ﺑﻌﺪ ﺿـﺮﺑﻪ ای ﺑـﻪ ﭘـﺸﺖu202c ﺳﺮش ﺧﻮرد، و ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎد. ﻓﺮﯾﺎد ﮐﺸﯿﺪ و ﮐﻤﮏ ﺧﻮاﺳﺖ، ﺑﻌﺪ ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎی ﺧﻮد ﺑﺮﺧﺎﺳـﺘﻪ،u202c ﺑﻪ ﺳﻮی در ﺑﺮود، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﻪ در ﺑﺮﺳﺪ ﺿﺮﺑﺎت ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﯽ روی ﺳﺮوﺻﻮرت و ﺳﯿﻨﻪ و ﺑـﺪنu202c ﺧﻮد اﺣﺴﺎس ﮐﺮد، ﺑﻪ در ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﺪه ﺑﻮد، دوﺑﺎره ﺿﺮﺑﻪ ای او را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﭘﺮﺗﺎب ﮐﺮد، ﮐﻮﺷﯿﺪ ﺑـﺎu202c دﻗﺖ ﺑﻪ اﻃﺮاف ﻧﮕﺎه ﮐﻨﺪ و ﺿﺎرب ﯾﺎ ﺿﺎرﺑﯿﻦ را ﺑـﺸﻨﺎﺳﺪ، اﻣـﺎ ﺗﻨﻬـﺎ ﺳـﺎﯾﻪ ﻫـﺎﯾﯽ را ﻣـﯽ دﯾـﺪ،u202c ﺻﺪاﻫﺎی زﯾﺮی ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺶ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ، ﮔﻮﯾﯽ ﻧﻮار ﺿﺒﻂ ﺻﻮت ﮔﯿﺮ ﮐﺮده اﺳـﺖ، ﺻـﺪاﻫﺎ ﻣﻔﻬـﻮمu202c ﻧﺒﻮد. اﻣﺎ ﮔﺎه ﺻﺪای ﺧﻨﺪه ای ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ. ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮد. دوﺑﺎره ﻓﺮﯾﺎد زد. «ﻣـﺎدر، ﻣﺎﻣـﺎنu202c ﺑﯿﺎ»

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00

بازدید کننده گان گرامی

خواستم بدونید من در توانم نیست هر روز عکس ها رو آپلود کنم یا هی قالب درست کنم

یه جورایی منم ناراحتم که نمیتونم وبلاگم رو چیزی که میخوام درست کنم

ولی بدونید من هم آهنگ هم داستان هم عکس های ترسناکی رو گذاشتم تو وبلاگ حالا اگه نشون نمیده بهتر هست جا نظرات بی مورد سعی کنید

نظرات سازنده بدید


در اخر خواهشا کسی اینجا نظرات غیر اخلاقی نده

من نه ش ی ط ان پر س تم نه هر چی دیگه فقط یک ادمم که چیز های رو دیدم و باور دارم

که برا یه ادم عادی یکم سخته



برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:00


تا حالا شده تو خونه تنها باشی و اتفاقای عجیبی پیش بیاد ... ؟

من که یکم میترسم بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده ولی یه دفعه اتفایی پیش میاد که نظرم عوض میشه

واسه خودم اتفاق افتاده سعی میکنم نترسم اخه معمولا ترسیدن یه جور تلقینه تا یه اتفاق واقعی بهتره که بهش اهمیت ندی ولی بعضی وقتا ...

اومده بودم خونه قرار بود بریم بیرون منم منتظر بقیه بودم تا بریم یکم منتظر بودم که حوصلم سر رفت ضبط و روشن کردم اهنگ قشنگی بود خیلی دوسش داشتم یکم صداش و زیاد کردم بعد رو صندلی نشستم داشتم لذت میبردم که کم کم صدای ضبط زیاد شد رفتم کمش کنم که خودش خاموش شد خیلی تعجب کردم دیگه بهش دست نزدم تا اینکه رفتم بعد از اون بازم از این اتفاقا واسم پیش اومد الان دیگه میدونم هیچ اتفاقی نیست که بدون دلیل باشه جن و روح وجود داره ولی بعضیا باورش ندارن بعضی وقتا کمکت میکنن مثل یه فرشته ما نمیدونم اونا ظاهرش چجوریه یه روز یه مرد پیر روز بعد یه دختر کوچولو اما گول ظاهرشون و نخور اونا میتونن مثل یه اژدها خونخوار باشن اما برای مبارزه نیومدن بلکه برای کمک کردن اومدن ولی بعضیاشونم شاید ...

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58

7 مکان ترسناک و خطرناک جهان را بشناسید+عکس



جنگل تاریک

جنگل «آئوکیگاهارا» یکی از وحشتناکترین مناطق ژاپن به شمار میرود؛ جایی که به اعتقاد مردم این کشور روحهای سرگردان در میان شاخ و برگ درختان این جنگل پرسه میزنند و از مرگ میگویند. هرچند وزش باد و پیچیدن آن در میان شاخ و برگ درختان این جنگل باعث به وجود آمدن چنین صدای مخوفی میشود اما سابقه این مکان رعبآور باعث شده خیلیها از تنها ماندن در جنگل آئوکیگاهارا هراس داشته باشند.
آئوکیگاهارا که بین محلیها با نام «جنگل تاریک» هم شناخته میشود و در کوهستان فوجی قرار گرفته و همه جای آن از درختهای انبوه انباشته شده است. نکته عجیب اینجاست که خیلیها معتقدند این جنگل، بهترین مکان برای مردن است! تعداد زیاد خودکشیهای انجام گرفته در این جنگل هم به این شایعات دامن زده و اینطور به نظر میرسد که شاخ و برگ درختان، افرادی را که در این جنگل تنها میمانند به مرگ دعوت میکند. به طوری که فقط در سال ۲۰۰۲، ۷۸ جسد از میان شاخ و برگهای جنگل مرگ پایین کشیده شدند. نکته جالب اینجاست که اگر کسی قدم به این جنگل تاریک بگذارد، از همان ابتدا در گوشه و کنار آن با تابلوهایی روبهرو میشود که روی آنها جملههایی مثل «لطفا در تصمیم خود تجدیدنظر کنید.» یا «قبل از اینکه تصمیم به ”‹خود”‹کشی بگیرید با پلیس مشورت کنید.» نوشته شده است!


برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58



اين داستان واسه خودم اتفاق افتاده ميخوام واستون تعريف كنم واقعي واقعيه ..

تابستون بود وسطاي تابستون . . آخر هفته بود كه با پسر دايي هام و داداشم خواستيم بريم ويلاي پسر دايي هام ويلاشون ي باغ بزرگ داره ك كنارش ي رودخونست يكي از پسر داييم هام با دوستش رفته بودن اونجا . .

پسر داييم ك اسمش امين بود اومد دنبال ما ( من و داداشم ) كه باهام بريم خلاصه ي عالمه خوراكي خريديم كه بخوريم . . .

بالاخره رسيديم ب ويلاشون . . .

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58


گفتگو با دختر جن زده ی تهرانی و سوالاتی از او...

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58



مدرسه شبانه

برای زیر ١۶ سال توصیه نمیشود


اواخر ماه آگوست بود هوا کم کم داشت رو به پاییز می رفت

خانواده سه نفره ی پیترسون در نواحی شمالی آمریکا زندگی میکردند

دیوید پیترسون پدر خانواده

مونا لیندزدی مادر خانواده

و کتی پیترسون تک فرزند نه ساله ی خانواده

آنها زندگی آرامی داشتند و برای تنوع و عوض کردن آب و هوا

راهی سفری به چند شهر آنطرف تر میشدند.

کتی چمدان خود را داشت جمع میکرد

و مادرش یکسره به او گوش زد میکرد که

لوازم لازم را فقط بردارد و چیز اضافی همراهش نیاورد.

جاده ها برخلاف همیشه خلوت و کم تردد بود

هوا تاریک شده و مه جاده را گرفته بود

تغریبا نیم ساعت از زمان حرکتشون گذشته بود

سکوت در فضای ماشین حکمفرما بود خانم پیترسون

خوابیده و آقای پیترسون هم کمی خواب آلود و خسته بود.

کتی غوطه ور در افکار خود بود که ناگهان

جسد روح مانند و غرق خونی را وسط جاده دید

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58


احتمالا برخی از افراد با ناحیه « روت چهل و چهار» آشنا هستند. ولی آیا هرگز چیزی راجع به روح پلید آنجا هم شنیده اید؟ بسیاری از افراد در رابطه با این روح دچار تجربیات وحشتناکی شده اند. گفته می شود که او موهای قرمز رنگی دارد و اغلب تی شرتی پشمی به رنگ روشن و شلوار جینی آبی رنگ به تن دارد. برخی از افراد مدعیند که او ناگهان در اواسط اتوبان ها و جاده های خلوت و متروکه ظاهر می گردد وحتی بعضی او را زیر گرفته اند و زمانی که بر می گردند تا ببینند آیا شخصی در آنجا افتاده یا نه ، با جسدی مواجه نمی شوند. اگرچه، روح پلید آن چنان خنده بلندی از ته دل سر می دهد که باعث می شود که مو به تن همه راست شود. برخی دیگر ادعا می کنند که او سرش را به شیشه جلوی اتومبیل می چسباند، خنده کریهی سر می دهد و به تعقیب آنها می پردازد، در حالی که سرعت آنها بیش از 120 کیلومتر در ساعت بوده است، بدتر از همه این که او آن چنان خنده خوفناک و شیطانی به سرنشینان ماشین تحویل می دهد که خون در عروقشان منجمد می شود. همچنین یک راننده کامیون گفته است که آن روح در اطراف اتوبان منطقه روت چهل و چهار کنار جاده ایستاده بود و برای او اتو استاپ زد. راننده هم دلش به رحم می آید و مقابل پایش ترمز می کند. طبق اظهارات آن راننده روح مردی حدودا چهل ساله با موهای پرپشت قرمز رنگ به نظر می رسید. بعد از آنکه روح پلید سوار کامیون می شود، راننده مقصدش را از او می پرسد، ولی او در سکوت فقط لبخند می زد. راننده کامیون هم به خیال این که با فردی روانی یا دیوانه مواجه است عصبانی می شود، ترمز می کند و از او می خواهد که هرچه زودتر پیاده شود. روح هم طبق خواسته ی مرد از کامیون خارج می شود. اگرچه، خروج او از کامیون به صورت غیب شدن ناگهانی در تاریکی صورت می گیرد، راننده مدعی است که قبل از آنکهروح ناپدید شود، داخل بدنش را دیده است.

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58


جزيره

:::::::::::

ماه به ميان آسمان دويده بود،صداي موج هاي آب طنين انداز فضاي

سنگين ساحل شده بود. در گوشه اي از اسكله چند مرد ولگرد

داخل پيت حلبي شكلي هيزم ريخته و آتش بپا كرده بودند و

با صداي بلند آواز محلي ميخواندند...جوزف خود را درميان كاپشنش پيچيده بود

و نگران در ساحل پرسه ميزد.غروب آنروز از طريق يكي از دوستانش شنيده بود

كه امشب سارا معشوقه اش با پسري قرار ملاقات دارد.

به ميز و صندلي هاي پلاستيكي ساحلي كه رسيد خشكش زد...

شكش به يقين پيوست دختر رو با همون پسر در حال خنده و قهقه زني ديد...

همان لحظه موبايلش زنگ خورد از عصبانيت گوشي را داخل دريا پرتاب كرد...

پاهايش سست شده بود سختي نفس ميكشيد ..

چند متر از انجا دور شد اما همچنان نگاهش به همان ميز بود،

از كافه ساحلي يك شيشه آبجو گرفت و با عصبانيت شروع به سركشيدنش كرد ..

.يك ساعتي گذشت و همچنان لب ساحل قدم ميزد و مشروب ميخورد..

.ديگه از قسمت اصلي ساحل دور شده بود ، از شدت سرگيجه نمي توانست

ديگر راه برود ....از آنجايي كه عادت نداشت آنقدر زياد مشروب بخورد

شروع به استفراغ كردن كرد و.دم ديوار مخروبه زباله دوني خونه هاي

ساحلي بيهوش افتاد. صبح با سنگيني نور خورشيد بر روي پلكهايش

از خواب بيدار شد و خود را در مخروبه يافت...در اين كپه آشغالها چشمش

به نوار ويدئو رنگ و رو رفته اي خورد كه عجيب به نظر مي اومد.

كنجكاوانه آن را برداشت و ميان كاپشنش گذاشت ...تنش كوفته بود

بسختي از جا بلند شد و به خانه برگشت. وقتي به خانه رسيد متوجه

شد كليد خانه رو بهمراه موبايل شب قبل داخل دريا انداخته، كف

دستش رو به پيشاني كوبيد..حوصله اينكه دنبال كليدساز برود

رو نداشت براي همين با چند تنه حسابي دق و دلي حوادث ديشب

رو سر در بخت برگشته خالي كرد و آن را شكست!! با كفشهاي گلي اش

قدم روي فرش گذاشت كه چند لحظه بعد تازه متوجه شد چه اشتباهي كرده..

لنگه كفشها رو پرتاب كرد بسمت در شكسته و بسمت يخچال رفت

يك شيشه آب سرد رو سر كشيد و سپس به سراغ تلفن رفت تا پيامهاي موجود

رو گوش كنه...تنها پيام از دوستش بود كه ديشب بهش زنگ زده بود:

االو...كجايي تو...ديديش بالاخره...چرا موبايلتو بر نميداري....

كاپشنش رو در آورد و فيلم ويدئو رو روي ميز گذاشت خودش هم

روي مبل جلوي تلويزيون نشست و مشغول مرور كردن اتفاقات ديشبش شد...

چند لحظه در سكوت رد و بدل شد و تا اينكه حس كنجكاوي اش دوباره گل كرد.

از جا بلند شد و نوار ويدئو رو داخل دستگاه گذاشت.. در ابتدا كمي برفكها

در هم دويدند و سپس تصوير دختر جوان روستايي روي صفحه تلويزيون نقش بست.

.از پشت شيشه زل زده بود به چشمان جوزف.

لبخند سردي هم بروي لب داشت و تصوير همانطور بدون تغيير مانده بود .

.جوزف كنترل رو برداشت و زد برو جلو اما انگار تمام فيلم همين تصوير بود..

.او همچنان لبخند ميزد...

جوزف شاستي استپ رو زد اما انگار كار نميكرد...

به هر سمتي ميرفت دخترك بي حركت با چشمانش تعقيبش ميكرد!!!!!

ديگه حسابي ترس برش داشته بود كه يكدفعه صداي زنگ خونه باعث شد

داد كوتاهي بزنه...در هم كه شكسته و نيمه باز بود...از پشتش سبو و مارينا

دو دوست دوران دانشگاهش وارد شدند و با ديدن چهره مات زده

جوزف هر دو پرسيدند: چيه...چرا خشكت زده؟؟؟ جوزف سرش

رو به سمت تلويزيون به علامت اشاره تكان داد اما تنها برفكهاي

سفيد و سياه بودند كه در هم ميدويدند...جوزف چشمانش رو به هم زد

و از تعجب انگشت به دهان گرفت...سبو جلو آمد و اورا در اغوش گرفت:

ميدونم جوزف جان سخته..از وارتان شنيدم كه ديشب چه اتفاقي برات افتاده.

..مارينا هم كنار سبو ايستاد و گفت: ما واقعا متاسفيم

اما دنيا كه به آخر نرسيده...رسيده؟؟؟

جوزف كه تازه جريان فيلم داشت يادش ميرفت و بخودش اومده بود گفت: اوه.

..معلومه كه نه .. من از اول هم ميدونستم دلش با من نيست..

.سبو دستي به شونه جوزف زد و با لبخند گفت: آهان همينه...

.مارينا نگاهي به لكه هاي گل روي فرش انداخت

و گفت: از در شكسته و اين كثيف كاريها مشخصه كه واقعا جوابت نهه!!!

من ميرم ناهارو آماده كنم...

جوزف نگاهي با ترديد به تلويزيون كرد.سبو هم به تعقيب

نگاه جوزف نگاهي انداخت و گفت: چيه؟ چرا هي به تلويزيون نگاه ميكني؟

داشتي فيلمهاي يادگاري از اونو ميديدي؟

جوزف سر تكان داد و با كلافگي گفت: نه بابا گور باباي اون..

.صبح لب ساحل يه نوار ويدئو پيدا كردم كه خيلي عجيبه انگار يكي

داخلش زندگي ميكنه...سبو بلند خنديد: هه هه ببين چي ميگه ،

پسر حسابي مجنون شدي ها...جوزف ابروهاشو در هم كشيد:

سبو دارم جدي ميگم...بيا خودت بشين تا ببيني...سبو با شكل مسخره

كه به صورتش داد گفت: اوووه بزار ببينيم..سپس در حاليكه كف

دستهايش رو بهم ميماليد روي مبل نشست..

جوزف شاستي پخش رو زد و كنار سبو نشست...اول برفكها آمدند

و در مرحله بعد تصويري از لب ساحل نمايان شد...

سبو نگاهي زير چشمي به جوزف انداخت و گفت: اين اون دختريه كه ميگفتي..

.جوزف دستي به صورتش كشيد و گفت : نه وايسا ببينم ،

با ريموت كنترل تصويري به جلو برد اما اينبار بشكل يك فيلم سينمايي در حال پخش بود..

سبو گفت: ا بزار خوب درست فيلمو ببينيم ديگه..

.يكدفعه همان دختر اما اينبار بشكل خيلي طبيعي مشغول صحبت بود

با كسي كه داشت فيلم رو ميگرفت...سبو پوزخندي زد و گفت:

ببينم نكنه طرف از خودش فيلم پورنو درست كرده چون اينطور كه معلومه

با يك هنديكم خونگي فيلمبرداري شده...البته اينروزا به اين فيلمها

سريعا بخاطر فيلم برداري خاصشون جايره كن ميدن...

جوزف كه گيج شده بود بي توجه به گزافه گويي هاي سبو به

تماشاي فيلم نشسته بود...فردي از پشت دوربين

با دخترك حرف ميزد و فيلم ميگرفت..

سپس سوار لنج تفريحي شدن و دخترك در داخل تصوير ادا در مياورد...

هوا تاريك شده بود ...فرد فيلمبردار كه گويا سعي ميكرد تصوير خودش در داخل فيلم نيفتد ...دوربين را داخل اتاق داخل لنج گذاشت و رفت...

دخترك بي خبر وارد اتاق شد و شروع به درآوردن لباسهايش كرد..

.همانلحظه مارينا از داخل حيات داد زد: آهاي دارين چيكار ميكنين صداتون در نمياد؟؟؟؟؟

سبو كه به هيجان اومده بود و چشم از تصوير بر نميداشت بلند گفت:

داريم درد و دل ميبينيم....ااا ببخشيد ميكنيم...دخترك داخل فيلم لباسش

رو عوض كرد و روي تخت آرام خوابيد...جوزف تصويرو زد جلو كه باعث شد

صداي سبو در بياد: اااي بابا چرا هيجان فيلم رو ميگيري...

صداي مارينا از داخل حيات بلند شد: آهاي..بياين ديگه بسه چقدر دردودل ميبينيد..!!

ناهار حاضرههههههههه...سبو به جوزف گفت :بيخيال بريم ناهار..

جوزف در طول روز و خوردن ناهار تمام فكرش پيش فيلم ويدئو عجيب

و آن دختر داخل فيلم بود..بطور كامل قضيه معشوقه اش رو از زياد برده بود...

اين جريان ها تا غروب و تاريك شدن هوا ادامه داشت، تا اينكه سبو و مارينا

با مطمئن شدن از اينكه حال جوزف خوب است از او خداحافظي كردند

و رفتن.جوزف بدون معطلي به سمت تلويزيون رفت تا ادامه فيلم رو ببينه

اما دوباه صداي در اورا از اينكار باز داشت..به سمت در كه رفت خشكش زد..

معشوقه اش خندان پشت در ايستاده بود...جوزف كه كاملا يادش رفته بود

اول نزديك بود سلام گرمي به او بكنه كه يكدفعه همه حوادث شب قبل يادش اومد

...بدون اينكه نگاهي بهش بكنه داد زد : برو گمشو از اينجا...

دخترك كه ماتش برده بود گفت: چي...با مني؟؟؟مگه چي شده؟؟

جوزف گفت: برو با همونايي كه بگو بخند ميكني...دخترك كه بروي

خودش هم نمياورد گفت: من كه نميفهمم تو چي ميگي ..

امشب حالت خوب نيست...ميرم يوقت ديگه ميام....جوزف بلند تر از قبل داد زد :

هيچوقت ديگه نميخوام بياي نه ميخوام ببينت..گورتو گم كن....

دخترك كه بهش برخورده بود لگدي به در كوبيد و دوان دوان از آنجا دور شد..

جوزف بار ديگر به سمت تلويزيون رفت و فيلم رو پخش كرد..

.بار ديگر همان دخترك در تلويزيون در قالب تصوير ظاهر شد كه باعث شد جوزف يك متر از ترس بپره عقب!!!!كاملا واضح بود كه يك فرد واقعي مثل روح داخلش ايستاده...

دوباره با همان لبخند سرد به جوزف چشم دوخته بود...

جوزف من و من كنان گفت: از من چي ميخواي؟؟؟

دخترك بدون اينكه چشم از جوزف برداره آرام و با صدايي روح مانند گفت: كمك؟!؟!

و سپس نا پديد شد و فيلم از ادامه پخش شد... گويا فيلم برداري

تا صبح ادامه داشته چون دخترك تا صبح خواب بوده و دوربين فيلم ميگرفته ..

.آفتاب كه بالا آمد دخترك از جا بلند شد و بسمت بيرون لنج رفت..

اما هيچ اثري از كس ديگه داخل لنج نبود..صداي دختر مي آمدكه بلند كسي

رو صدا ميكرد سپس سراسيمه داخل اتاق دويد و كيفش رو برداشت

و از اتاق بيرون رفت ...ناگهان كسي دوربين رو برداشت و از لنج بيرون آمد ..

.قايق به جزيزه اي رسيده بود ..جزيره بزرگ كه هيچ اثري از زندگي داخلش نبود..

دوربين از پشت به دخترك كه متعجب در در جنگل قدم بر ميداشت نزديك و نزديك تر شد تا اينكه فرد فيلمبردار دستش رو روي شونه دخترك گذاشت ..

دخترك از ترس جيغ گوشخراشي كشيد و با ديدن دوربين و فيلمبردار

شروع به دويدن كرد و دوربين با تصوير لرزان كه حاصل دويدن فيلم بردار بود

بهش نزديك شد با گرفتن دختر... دوربين رو كنار درختي گذاشت خودش

در حاليكه كيسه اي به سر كشيده بود شروع به تجاوز كردن به

دختر بطرز وحشيانه اي مقابل دوربين شد...مردك پليد كه دخترك رو بي آبرو كرده بود...

در نهايت سنگ بزرگي رو برداشت و بر سر دخترك كوبيد كه

باعث شد سرش متلاشي بشه و خون تمام زمين و بدون برهنه اش رو پر كنه..

مردك به سمت دوربين نزديك شد و شاستي استپ رو زد..

.فيلم به پايان رسيد..جوزف كه شوكه شده بود...همانجا خشكش زده بود..

تصوير رو كمي به عقب برد ..روي پيراهن مردك آرمي ديد كه براش

خيلي آشنا بود اما يادش نمي اومد اون رو كجا ديده...

احساس خواب آلودگي شديدي ميكرد..تلويزيون رو خاموش كرد

و همانجا روي مبل خوابيد ...

كابوس عجيبي به سراغش اومد...روح بيجان و خون آلود دخترك كه

مدام درخواست كمك ميكرد..معشوقه اش در حال عشق بازي با آن پسر لب ساحل ...

صداي قهقه هاي آن مرد بشكل گوشخراش و...تصاوير مبهم ديگر..

.ناگهان در بين آن كابوس چيزي اورا شگفت زده كرد...مردكي كه

دست معشوقه اش رو گرفته بود!!! درست همان پيرهن و آرمي بتنش بود

كه به تن مرد داخل فيلم ديده بود...حتي توي خواب هم از ديدن آن متعجب شده بود..

.در همان حال از خواب پريد ...صورتش از شدت عرق سرد خيس شده بود ...

نگاهي به ساعت انداخت كه نيمه شب را نشان ميداد...

به اتفاقات داخل خواب فكر كرد و به اين شباهت لباسي فرد

داخل فيلم و رقيب عشقي اش...يعني ممكن بود كه..............

غرق در همين افكار بود كه يكدفعه احساس عجيبي بهش دست داد ..

پاهايش خيس آب بود انگار داخل دريا پا گذاشته اما عجيب اينكه حتي

يك قطره آب هم روي فرش زير پايش ديده نميشد ..

.ولي بطور شگفت انگيزي موج هاي دريا رو حس كرد..دانه هاي ماسه زير پاهايش سرميخوردند و سپس با موج نامرئي عجيبي پا به دريا گذاشت..

.لحظاتي بعد

خودش را داخل لنجي معلق حس كرد بطوريكه داخل اتاق تعادلش

رو از دست داده بود و تلو تلو خوران به در و ديوار برخورد ميكرد..

.تازه فهميد چه بلايي داره سرش مياد اگه به موقع به كمك آن دختر ناشناس

نرسد ممكن است با مرور زمان تا صبح در آن درياي نامرئي غرق شود .

.چون بطور عجيبي آب آرام آرام از مچ به زير زانو رسيده بود

اما حتي شلوارش كمي مرطوب نشده بود ولي پاهايش كاملا خيس بودند...

فيلم رو از اول بررسي كرد نگاهي به گوشه تصوير كه دخترك داشت

با پسر پشت دوربين صحبت ميكرد انداخت...به نكته مهمي پي برد

از نوشته روي ديوار آن مكان رو شناخت آنجا همان زبانه دوني ساحلي بود

كه كنارش بيهوش افتاده بود...اما آن جزيره چي؟؟؟؟ تاحالا همچين جايي

رو آن اطراف نديده بود...؟!؟!؟ تلفن رو برداشت و به سبو زنگ زد...

تغريبا روي زنگ نهم بود كه با صدايي خواب آلود گوشي رو برداشت: الو.....

جوزف با صدايي لرزان صحبت كرد: الو سبو..منم جوزف...يه كار خيلي مهمي پيش اومده..بكمكت احتياج دارم.....

سبو با كلافگي گفت: مگه مرض داري...اين موقع شب...بزار صبح بگو خداحافظ..

گوشي را قطع كرد..جوزف لعنتي به شانسش فرستاد و دوباره زنگ زد...

سبو بار ديگر برداشت: جوزف خواهش ميكنم من خيلي خسته ام ...

جوزف با عصبانيت داد زد: اينقدر چرند نگو گوش كن ببين چي ميگم..مسئله مرگ و زندگيه..

اون پسري كه با سارا در ارتباطه همون قاتليه كه به اون دختر

داخل فيلم تجاوز كرده و كشتتش...سبو با بي حوصلگي ادامه داد:

جوزف جان كابوس ديدي برو بخواب..اون فقط يه فيلم بود....

ميدونم برات سخته سارا رو با يكي ديگه ببيني ولي ما راجبش صحبت كرديم ..نكرديم؟؟؟؟

جوزف كه ديگه حسابي قاطي كرده بود گفت: بسه ديگه...احمق نشو...من زياد وقت ندارم

فيلم ويدئو توي دستگاه به عنوان مدرك تحويل پليس بده ....من بايد برم تا اون جزيره رو پيدا كنم.. قبل از اينكه سبو حرفي بزنه...جوزف گوشي رو قطع كرد و از خانه بيرون زد...

دوان دوان خودش رو به آن زباله دوني كنار ساحل رساند..

با خود فكر كرد: دخترك از اينجا سوار قايق شده و مستقيم به جزيره رفته .

..نگاهي به درياي طوفاني انداخت اما چاره اي نداشت..

آب نامرئي به زانويش رسيده بود...!! داخل قايق موتوري كه دم

ساحل بود شد و شروع به استارت زدن كرد سر استارت سوم روشن شد

و همان لحظه چراغ خانه صاحب قايق روشن شد پيرمرد ماهيگير

با فرياد : دزد ...دزد ساحل رو روي سرش گذاشت اما جوزف با آخرين

سرعت با قايق از ساحل دور شد و صداي پيرمرد هم در ميان موج ها گم شد

.هر لحظه كه ميگذشت يك قدم به مرگ نزديكتر ميشد...

فقط دعا ميكرد بتواند جزيره رو پيدا كند..حدود يك ساعت گذشت

و آب به كمرش رسيده بود...در ميان تاريكي شب نقطه سياهي

چندصد متر آنطرف تر اورا بخود آورد..با آخرين سرعت بسمتش شتافت..

.وقتي به ساحل رسيدآب به زير سينه اش رسيده بود.

.بي درنگ از قايق بيرون پريد و به ميانه جنگل تاريك رفت..سكوت مرموزي

بر جو حكمفرما بود ...جوزف هرچه ميگشت در آن تاريكي

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58

نيروی نامرئی !!

در سال 1935 در ليزارد در منطقه مايو قلعه اي متروك و عجيب وجود داشت. در همان زمان دختري به آن قلعه متروك وارد شد ولي وقتي مي خواست آنجا را ترك كند متوجه مي شود نمي تواند از در آنجا عبور كند و نيرويي مانع او مي شود. وحشت زده سعي مي كند تا آنجا را ترك كند اما ديواري نامرئي مانع عبور او مي شد و فضاي خصمانه اي را در اطراف او به وجود آورده بود. هوا تاريك شده بود. او افرادي فانوس به دست را ميديد كه دنبال او مي گشتند و صدايش مي زدند. دختر از فاصله دو سه متري جواب آنان را مي داد. اما به نظر مي رسيد آنها صدايش را نمي شنوند و سرانجام راهشان را كشيدند و رفتند. پس از مدتي دختر متوجه مي شود ديوار نامرئي از بين رفته است و او توانست به خانه اش برگردد !!!

واقعه عجيب !!

كشاورزي مسن به نام جان مالاگين در منطقه لندن دري در شمال ايرلند زندگي مي كرد. يك روز او براي تميز كردن دودكش بخاري اش شاخه اي از بوته راج را كند و به هشدار همسايگان كه مي گفتند اين گياه مقدس است و نبايد به آن آسيبي رساند، توجهي نكرد ولي طولي نكشيد كه از كار خود پشيمان شد ! زيرا دوده هايي را كه در باغ زير خاك كرده بود به گونه اي اسرارآميز به آشپزخانه برگشت !او دوباره دوده ها را پاك كرد و به باغ برد و روي آنها خاك ريخت. دوباره دوده ها به آشپزخانه برگشتند. دوده ها روي تمام وسايل آشپزخانه رو پوشاند. ظروف سفالين شكسته شد ! معلوم نبود سنگ هايي كه در و پنجره ها را مي شكست از كجا مي آيند. به علاوه موزاييك حمام در وسط آشپزخانه پرتاب شد و شكست و چند تكه شد ! سنگي يك كيلويي كه آن را براي تراز اجاق گاز زير آن گذاشته بود در فضا به حركت در آمد و به پنجره خورد و آن را شكست. صداي برخورد سنگ ها به شيرواني و سقف چوبي آشپزخانه به گوش مي رسيد. سنگ ها به كف آشپزخانه مي افتادند. سنگ ها را بيرون ميريخت اما باز بر مي گشتند ! وقايعي در شرف وقوع بود كه كسي قادر به كنترل كردنشان نبود. سرانجام كشاورز آنجا را ترك كرد و آن خانه براي هميشه متروك باقي ماند !!!


برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58

نيروی نامرئی !!

در سال 1935 در ليزارد در منطقه مايو قلعه اي متروك و عجيب وجود داشت. در همان زمان دختري به آن قلعه متروك وارد شد ولي وقتي مي خواست آنجا را ترك كند متوجه مي شود نمي تواند از در آنجا عبور كند و نيرويي مانع او مي شود. وحشت زده سعي مي كند تا آنجا را ترك كند اما ديواري نامرئي مانع عبور او مي شد و فضاي خصمانه اي را در اطراف او به وجود آورده بود. هوا تاريك شده بود. او افرادي فانوس به دست را ميديد كه دنبال او مي گشتند و صدايش مي زدند. دختر از فاصله دو سه متري جواب آنان را مي داد. اما به نظر مي رسيد آنها صدايش را نمي شنوند و سرانجام راهشان را كشيدند و رفتند. پس از مدتي دختر متوجه مي شود ديوار نامرئي از بين رفته است و او توانست به خانه اش برگردد !!!

واقعه عجيب !!

كشاورزي مسن به نام جان مالاگين در منطقه لندن دري در شمال ايرلند زندگي مي كرد. يك روز او براي تميز كردن دودكش بخاري اش شاخه اي از بوته راج را كند و به هشدار همسايگان كه مي گفتند اين گياه مقدس است و نبايد به آن آسيبي رساند، توجهي نكرد ولي طولي نكشيد كه از كار خود پشيمان شد ! زيرا دوده هايي را كه در باغ زير خاك كرده بود به گونه اي اسرارآميز به آشپزخانه برگشت !او دوباره دوده ها را پاك كرد و به باغ برد و روي آنها خاك ريخت. دوباره دوده ها به آشپزخانه برگشتند. دوده ها روي تمام وسايل آشپزخانه رو پوشاند. ظروف سفالين شكسته شد ! معلوم نبود سنگ هايي كه در و پنجره ها را مي شكست از كجا مي آيند. به علاوه موزاييك حمام در وسط آشپزخانه پرتاب شد و شكست و چند تكه شد ! سنگي يك كيلويي كه آن را براي تراز اجاق گاز زير آن گذاشته بود در فضا به حركت در آمد و به پنجره خورد و آن را شكست. صداي برخورد سنگ ها به شيرواني و سقف چوبي آشپزخانه به گوش مي رسيد. سنگ ها به كف آشپزخانه مي افتادند. سنگ ها را بيرون ميريخت اما باز بر مي گشتند ! وقايعي در شرف وقوع بود كه كسي قادر به كنترل كردنشان نبود. سرانجام كشاورز آنجا را ترك كرد و آن خانه براي هميشه متروك باقي ماند !!!


برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58

طبق یک افسانه محلی روح یک زن جوان این محل را تسخیر کرده است. گفته اند که شخصی این زن جوان را آتش زده و در حالیکه با لباسهای سوزان در جستجوی راه فرار بوده در این تونل محبوس و جان میسپارد. در داستانهای محلی قدری تفاوت نیز وجود دارد، یکی از این داستانها میگوید که پدر عصبانی دختر او را به داخل آتش انداخته است؛ چرا که او به خاطر طلاق ناراحت کننده کنترلش بر روی فرزندان و قدرت ایفا کردن وظایف پدری را از دست داده بود. در داستان دیگری گفته شده عده ای این دختر را دزدیده و بعد از آن برای پاک کردن شواهد و مدارک دختر را میسوزانند. همه این داستانها باعث شده مردم از تونلی که در آن صدای جیغ گوشخراش یک زن شنیده میشود دوری کنند.

پل Bessie Little، دیتون
روح یک دختر کشته شده به نام Bessie Little به طور مرتب به این پل در خیابان Ridge بازمیگردد. این دختر در تاریخ 27 آگوست 1896 به دست دوست پسرش «آلبرت جی فرانتز» کشته شده بود. Bessie از این پسر باردار بود و آلبرت هم نمیخواست با او ازدواج کند، بنابراین آلبرت با خالی کردن گلوله ای به مغز دختر بینوا را کشته و صحنه را طوری بازسازی کرد که خودکشی به نظر برسد. او برای رسیدن به این هدفش دوبار به Bessie شلیک کرد و این کاملا واضح است که دختر این کار را با خودش نمیکرد. در تاریخ 19 نوامبر 1897، «آلبرت جی فرانتز» در زندان اوهایو در کلمبوس به صندلی الکتریکی بسته و با اتهام قتل درجه یک به مرگ محکوم شد. بنابراین در افسانهها گفته شده که این دختر با بازگشتن به شهرک «مونتگومری» قصد تسخیر کردن این پل را دارد.

دانشگاه اوهایو، آمریکا
«ویلسون هال» به خاطر یک دختر (احتمالا یک دختر جادوگر) معروف شد. این دختر لحظاتی بعد از اینکه با خون خودش نوشتههایی شیطانی و ماوراطبیعی روی دیوار نوشت خودش را کشت. 5 ستاره دنباله دار که به شکل ستاره پنج پر درآمده بودند این محوطه را احاطه کردند همراه با ساختمان اداری که که در وسط نشان شیطان قرار گرفته بود. و در داستان دیگر از «واشینگتون هال» نام برده شده که به خاطر منزل دادن به بازیکنان بستکبال یک تیم معروف شده بود؛ او و تمام بازیکنان در یک تصادف وحشتناک کشته میشوند و گفته شده ارواح آنها هنوز سالن دانشگاه را در تسخیر خود دارند و گاهی اوقات میتوان صدای دریبل زدن را در سالن شنید. سردابهای «جفرسون هال» از مکانهایی است که ارواح بیشماری از خودشان نشانههایی نشان میدهند. و بالاخره به خاطر Ridges یک تیمارستان مخروبه که اکنون به خاطر رفتارهای نامناسب و شوک الکتریکی شناخته شده است. در روایتهای ترسناک در مورد تیمارستان گفته شده که: یک روز یکی از بیماران ناپدید میشود، 5 هفته بعد جسدش درحالی پیدا میشود که به طور کامل فاسد شده ولی دور جسدش لکههایی به صورت خطی محیطی کشیده شده. این لکه را امروزه هم میتوان در آن مکان دید!

جاده کلی، اوهایوویل، پنسیلوانیا
در فاصله یک مایلی جاده کلی در اوهایوویل، پنسیلوانیا منطقه ای است که گزارشهای بیشماری حاوی فعالیتهای ماورایی و اتفاقات عجیب از آنجا گزارش شده است. گزارشها حاکی آن است که وقتی حیوانات وارد این منطقه تسخیر شده میشوند آرامش و ملایمت خود را از دست داده و این آرامش تبدیل به درنده خویی شده و سپس به سمت حیوانات دیگر و حتی انسانها میروند. این جاده با جنگل فشرده، سیاه و وحشتانگیز احاطه شده که در آن جنگل نیز سر و صداها و اشباح سفید رنگی شنیده و دیده شده که قابل تشریح کردن نیست. هیچ کس کاملا مطئن نیست که چرا این بخش کوچک از جاده تسخیر شده است، اما در برخی تئوریها گفته شده که این اتفاقات از جهاتی میتواند به فعالیتهای آیینی که یکبار در این مکان برگزار شده ارتباط داشته باشد و نیز نفرینهاییکه به این دلیل مردم این سرزمین دچارش شده اند.
زندان آلکاتراز، سان فرانسیسکو
زندان آلکاتراز

این جزیره از نظر بومیهای آمریکایی مکانی شیطانی بوده، که در طی قرنها مرگها بی شماری در اثر تصادف، قتل و خودکشی به خود دیده است. با تاریخچه سیاهی که دارد جای تعجب نیست که بگویند که ارواح آلکاتراز را بیشتر از تمام مکانهای دیگر تسخیر کرده اند. اگر این باور که ارواح به دنیا باز میگردند تا مکانهایی که در آنجا شکنجه شده اند را تسخیر کنند، پس آلکاتراز باید در اثر هجوم ارواح به آنجا منفجر شود. در طول سالها گزارشهایی حاوی اتفاقات مرموز در جزیره آلکاتراز وجود داشت. این گزارشها از سوی بازدید کنندهها، نگهبانان پیشین و زندانیان پیشین و کارکنان خدماتی پارک ملی بود. از فانوس دریایی محل هم بارها صدای دلنگ دلنگ، جیغ و گریه شنیده شده است.
البته داستانهای بی شماری در مورد این محل وجود دارد که در این مقاله کوتاه ما نمیگنجد و برای تشریح تمام آنها نیاز به نوشتن یک کتاب داریم. بعضی از این اتفاقات عجیب هم در پاراگراف بالا ذکر شد. فانوس دریایی جزیره در سال 1854 ساخته شد و سپس در زلزله بزرگ سانفرانسیسکو در سال 1906 به طور کامل نابود و خراب شد و بعد به طور ناگهانی دوباره ظاهر شد، چندین گزارش در مورد این محل مربوط به شبهای مه گرفته بوده همراه با صدای سوت مانند وحشتناک و یک چراغ سبز فلش زن که به آرامی اطراف جزیره را روشن کرده و به همان سرعتی که روشن شده بود ناپدید میشود.
قلعه ادینبورگ، ادینبورگ، اسکاتلند
قلعه ادینبورگ
این قلعه باشکوه مکانی مربوط به قرون وسطاست و در قسمت بالایی یک پرتگاه صخره ای واقع شده و چشم انداز زیبایی از تپههای اسکاتلند به انسان میدهد. اما داخل این دالانهای تاریک و خیابانهای باریک ادینبورگ صدای مردگان شنیده میشود. اینها حداقل اتفاقاتی است که در مورد این محل گزارش شده. اینجا مکانهای مناسبی برای اشباح دارد شامل: سلولهای زندان قلعه، سردابههای پل جنوبی، محوطه پادشاه ماری و یک خیابان متروکه برای استفاده قرنطینه و سرانجام قربانیان مدفون شده به خاطر مبتلا شدن به طاعون و بیماریهای دیگر. همچنین گزارشهای دیگری درمورد این مکان مخابره شده شامل: دیده شدن شبح سگ، دیده شدن طبل زن بدون سر و جسد زندانیهایی که در طول جنگ 7 ساله فرانسه و جنگ استقلال آمریکا کشته شده بودند.


..

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58

پسر عموی بزرگم خانه ای را خرید و آن را بازسازی کرد. آن خانه در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در آن اقامت نداشت، یعنی درست از همان زمانی که مالکش یک پزشک بود و درگذشت. مطب و داروخانه آن دکتر در پشت خانه واقع شده بود. یک سوئیت سرایداری هم کنار خانه قرار داشت.

از قرار معلوم یکی از پسرهای دکتر به دختر جوان سرایدار پیشنهاد ازدواج می دهد، ولی دکتر مخالفت کرده و در نتیجه دختر بیچاره خودش را پایین پله های سالن حلق آویز می کند. آن زمان رسم بود که بعد از مرگ هر شخص در خانه، تا مدتی روی تمام آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده ها در آنها گیر نیفتند ولی از قرار معلوم دکتر از آن رسم بی خبر بود. پسرعموی من نیز که از دکوراسیون خانه خیلی خوششش آمده بودُ در مدل مبلمان و تابلوها و آینه ها تغییری ایجاد نکرد. زمانی که در ایام کریسمس من به همراه برادر کوچکم و پسرعموهای دیگر به دیدن آنجا رفتیم، آینه ای زیبا مقابل راه پله توجه مرا به خود جلب کرد. در حالی که به دقت و از نزدیک آن آینه را تماشا می کردم، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی آن به چشم می خورد. من با آستین لباسم سعی کردم که آن لکه ها را پاک کنم ولی در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدم که اثر انگشت به خورد آینه رفته است و پاک نمی شود! این تنها پدیده عجیب و غریب و غیر عادی در آنجا نبود.

هنگامی که در سالن می نشستم و همه کنار هم بودیم، به وضوح صدای آهسته موسیقی و قدم های سبک یک زن یا مرد را می شنیدیم. اگرچه واضح نبود که چه حرفهایی زده می شود ولی به هر حال صدایی خشمگین یا غضبناک نبود، در واقع می توانم بگویم که آن سر و صداها خیلی هم دلنشین و خوشایند بودند. هر وقت که به سمت صدا می رفتم، ناگهان صداها قطع می شدند. ولی در بالای راه پله حقیقتا حضور نحس و شرارت بار شخصی را احساس می کردم، نه فقط در یک قسمت ، بلکه در تمام قسمت های بالای خانه.

اگرچه من هم پسرعمویم را دوست دارم و هم خانه جدیدش را ولی فقط زمانی به آنجا می روم که مجبور باشم! راستش از طبقه بالای آنجا وحشت دارم.من یک دختر ۱۶ ساله بی باک و شجاع هستم، هیچ گاه از سواری در ترن های خطرناک هوایی ترسی به خود راه نمی دهم و با رضایت خاطر به تماشای فیلم های جنایی و ترسناک می نشینم ولی اعتراف می کنم که از آنجا می ترسم.

مادرم هنوز حرفهایم را باور نمی کند و به نظرش دیوانه شده ام، اگرچه خود او هم صدای قدم ها را می شنود و اثرات انگشت را روی آن آینه می بیند!

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:52

نوزده سال دارم و در طول این مدت در دو خانه زندگی کرده ام. اولین خانه همان مکان تولدم بود و به گفته پدر و مادرم منزلی کوچک در جنوب شهر بود. مادرم تعریف می کرد که روزی پدرم مشغول تماشای مسابقه ی فوتبال از تلویزیون بود که ناگهان شبکه عوض می شود. این اتفاق عجیب دو سه مرتبه رخ می دهد، تا اینکه پدرم وحشت زده و عصبانی اتاق را ترک می کند. عجیب آن که به محض خروج پدرم از اتاق، اتفاقات متوقف می شوند.

دومین رخداد هم بر می گردد به زمانی که من خیلی کوچک بودم. خودم خوب یادم نیست، ولی مادرم می گوید که آن زمان با دختری دوست و همبازی بودم. البته مادرم ابتدا تصور می کرد که او دوست تخیلی من است، ولی روزی مادرم هم او را می بیند. آن روز من و دوستم مشغول باز ی در کوچه بودیم و مادرم در حیاط به گلها و گیاهان رسیدگی می کرد. ظاهرا من وارد خانه می شوم تا چیزی بردارم ، ماردم هم در همان حین به کوچه نگاهی می اندازد و متوجه می شود که دوستم رفته است. وقتی به کوچه رفتم و دوستم را ندیدیم، ماردم گفت که حتما به خانه رفته و ناراحت نباشم. خوب یادم هست که او بهترین دوست من بود.

چند سالی از آن زمان گذشت و روزی مادرم می بیند که خواهر کوچکم(آن زمان چهار سال داشت) مشغول بازی با همان همبازی عزیز من است. او حیرت کرده بود، بیشتر دقت می کند و می بیند که دخترک هان لباسهایی را به تن دارد که چند سال قبل در حین بازی با من پوشیده بود. مادر که به شدت یکه خورده بود، ابتدا مات و مبهوت چند دقیقه ای به او خیره می شود و بعد که به آنجا می رود، می بیند که دخترک ناپدید شده است و خواهر کوچکم با ناراحتی در جستجوی اوست. البته من و خواهرم، حالا آ ن خاطرات را خوب به یاد نمی آوریم.

بعد از آن به خانه دیگری نقل مکان کردیم. من وارد دانشگاه شدم و در یکی از اتاقهای خوابگاه سکونت گزیدم. جالب این که شبیه همان اتفاقات در خانه جدید هم رخ می داد. ماجرا از این قرار بود که بعد از گذشت چند هفته از اقامتمان در منزل جدید، روزی من ، پدرم و سگمان مولی در سالن نشسته و مشغول تماشای تلویزیون بودیم. ناگهان سر و صداهای عجیبی از زیر زمین به گوشمان خورد. مولی بی درنگ و پارس کنان، به سمت زیر زمین دوید و من و پدرم حیرت زده به آن سو روان شدیم. اگرچه چیزی آنجا ندیدیم ولی به وضوح احساس خوفناک عجیبی به ما دست داد. طوری که من از شدت وحشت به لرزه افتادم، گویی حضوری نامرئی در آن اطراف وجود داشت. چندی بعد سرو کله " گربه" ی عجیب و سیاهی در خانه ما پیدا شد. خواهرم آنقدر از آن گربه می ترسید که وقتی می خواست به اتاقش برود از من در خواست می کرد که دنبالش بروم تا تنها نباشد. جالب این که گربه سیاه ،ناگهان ظاهر می شد و یک دفعه غیبش می زد.

چند شب بعد که به تنهایی در اتاقم خوابیده بودم، ناگهان از شدت ترس از خواب پریدم... ناخودآگاه توجهم به سمت کتابخانه جلب شد، یک جفت چشم کهربایی رنگ که به من خیره شده بودچشمانی عجیب و شبیه چشمان گربه ! من که در و پنجره های اتاقم را قبل از خواب قفل می کنم، به شدت وحشت کردم. چرا که گربه ای نمی توانست وارد اتاقم شود، به وضوح برق چشمانش را می دیدم. چندی قبل نیز همان نگاه را در آشپز خانه روی خودم اساس کردم که به لرزه افتادم ولی وقتی به اطراف نگاه کردم ، هیچ جاندار ی را ندیدم.

سال گذشته در ایام کریسمس نیز به خانه خودمان برگشتم . پدر و مادرم به همراه خانواده به مهمانی رفته بودند و من تنها بودم. دلم به شدت شور می زد، اگرچه دختر ی شجاع و نترس بودم ولی دلهره عجیبی داشتم. تا ساعت دو نیمه شب خودم را مشغول مطالعه کردم که ناگهان صدای پایی را شنیدم که از پله ها بالا آمده و به سمت اتاقم می آمد. من که به شدت عصبی و وحشت زده بودم، فورا چوب اسکی ام را برداشتم تا از خودم دفاع کنم. عجیب آن که بلافاصله صدای پاها را شنیدم که از پله ها پایین برگشت. من هم که از ترس سرجایم میخکوب شده بودم، حتی توان آن را هم داشتم که از جایم بلند شوم و پشت در اتاقم را نگاهی بکنم. فقط چوب به دست آماده دفاع از خود بودم. طولی نکشید که دوباره صدای پا را به وضوح شنیدم. این مرتبه تکانی به خود دادم و در اتاقم را باز کردم. وقتی چراغ را روشن کردم، هیچ کس را ندیدم. در حالی که مثل بید می لرزیدم، به اتاقم برگشتم و سرم را زیر پتو بردم تا این که پدر و مادرم به خانه بازگشتند. وقتی جریان را برایشان تعریف کردم، آنها هم به شدت متعجب شدند ولی تا امروز هم علت واقعی آن مشخص نشده است.

به هر حال اینها اتفاقات وحشتناکی بودند که هرازگاهی رخ می دهند و دلیلی هم برایشان پیدا نمی شود. هنوز هم که هنوز است حال عجیبی دارم و از یادآوری آنها تمام موهای بدنم راست می شوند. حالا هروقت که به خانه می روم، از مادر یا خواهرم خواهش می کنم که شب ها در اتاقم بخوابند تا تنها نباشم...

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:52

ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. "می" زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند. از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود.

مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند.

همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم!

بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان!

بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و ه پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است.

بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد.

چند رزو بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند!

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:52

دو تجربه ای که می خواهم برایتان تعریف کنم مربوط به زمانی است که در خانه مان تنها بودم. هر دو چند سال قبل رخ دادند. اولی زمانی بود که ژشت میز اتاق نشیمن نشسته بودم و تمرین قره نی می کردم. روبروی پنجره نشسته بودم و احساس کردم که چیزی یا کسی نگاهم می کند و مرا زیر نظر دارد. از آنجایی که منزلمان قدمتی هشتاد ساله دارد و قدیمی استُ احتمال می دادم که در آنجا روح حضور داشته باشد. پس از جایم بلند شدم. سرکی به اطراف و پشت پنجره کشیدمُ ولی با این که چیزی پیدا نکردم ولی احساس امنیت نکردم.

تجربه ی بعدی هم زمانی رخ دادکه در خانه تنها و مشغول کار بر روی کامپیوتر بودم. به ط.ر اتفاقی وارد سایتی شده بودم که به سحر و جادوگری مربوط بود. تا حدی به این گونه مسایل علاقه مندم ولی اعتقادی به آن ندارم. دوباره احساس کردم که حضوریکنارم است. احساس می کردم شمیم خنک و ملایمی گونه هایم را نوازش می دهدُ با این که موقع پنکه یا دستگاه تهویه مطبوع روشن نبودند. واقعا ترسیده بود. فورا از آن سایت خارج شدم و هرگز به سراغ آن نرفتم. اگرچهُ گاهی اوقات هنوز هم وقتی پدر ومادرم خانه نیستندُ احساس امنیت نمی کنم. گاه و بیگاه سنگینی نگاه چیزی یا کسی را روی خودم احساس می کنمُ شاید روح باشد یا یک فرشته محاظُ درست نمی دانم. فقط امیدوارم که هرگز رخ به رخ با آنهامواجه نشوم!

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:52

دلش برای قلش تنگ شده است!

نمی دانم این ماجرا در ارتباط با مواجهه با فرشتگان است یا نه. به هر حال، خوشحال می شوم که شرح آن را بشنوید:

نیکول، خواهرم که حالا 16 ساله است، در هنگام به دنیا آمدنش یک قل داشت که متأسفانه قلش در هنگام زایمان از دنیا رفت. مادر و پدرم بهتر دیدند که این ماجرا را برای نیکول تعریف نکنند، تا مبادا صدمه روحی بخورد.

زمانی که نیکول پنج ساله شد، به ما گفت که دوستی تخیلی پیدا کرده است و عجیب آن که می گفت: اسم دوستم « کارا » است، پنج سال دارد و کاملا شبیه من است. من و او مقابل آینه با هم بازی می کنیم. ( شایان ذکر است که مادرم اسم قل نیکول را « کارا » گذاشته بود، ولی نیکول اصلا چیزی از آن جریان نمی دانست.)

بعد از آن، نیکول هر روز از دوست تخیلی اش ، کارا ، برای ما صحبت می کرد و می گفت: کارا مدام دلش برای من تنگ می شود و به من نزدیک می شود. می گوید که دوست دارد دوباره به هم نزدیک باشیم! و مادرم بیشتر از همه حیرت می کرد و به سختی جلوی گریه اش را می گرفت. نیکول سالهای سال از کارا حرف می زد. اگرچه حالا که کمی بزرگتر شده، کمتر از کارا صحبت می کند، ولی مشخص است که وا را فراموش نکرده است. هنوز نیکول نمی داند که در هنگام تولدش، قلی به نام کارا داشت، ولی شاید روزی مادرم به او حقیقت را بگوید، درست مطمئن نیستم .من همیشه به این فکرم که آیا دوست تخیلی نیکول همان قل واقعی اش ،کارا، بود؟ آیا روح کارا بود که به نیکول سر می زد و دلش برای قلش تنگ می شد؟

برچسب: نویسنده: محمد صفایی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:52

صفحه بندی